تبلیغات
:::...عاشقانه ها...::: - داستان های کوتاه عاشقانه_9_






















:::...عاشقانه ها...:::

"داستان های کوتاه عاشقانه"

WWW.love3tan.mihanblog.com



خواهرم تورهای  گردشگری برگزار می کرد

در یکی از این سفرها با پسری

آشنا شدم به نام محمد .

پسری شوخ طبع ومودب بود با

چشمانی سبز رنگ و



"متن کامل داستان در ادامه مطلب"



خواهرم تورهای  گردشگری برگزار می کرد

در یکی از این سفرها با پسری

آشنا شدم به نام محمد .

پسری شوخ طبع ومودب بود با

چشمانی سبز رنگ و پوست روشن

من شیفته او بودم و او دلبسته من

هر روز همدیگرو می دیدیم ودر مورد

همه چیز صحبت می کردیم.

درهر توری که خواهرم برگزار میکرد

 ثبت نام میکردیم تا چند روزی

را با هم باشیم و از با هم لذت

ببریم و شاد باشیم .

با اینکه سر هر موضوعی با

هم اختلاف نظر داشتیم ولی

از نبودمان کنار هم اذیت می شدیم وناراحت .

2سالی را به اسم دوستی گذراندیم

 تا اینکه محمد ازم خواستگاری کرد .

میدونست که چقدر دوستش دارم

 وغیر ممکنه جواب رد بهش بدم

به همین خاطر تصمیمون را با

خانواده اش در میون گذاشت .

محمد خانواده نسبتا مذهبی

داشت و کلا با این قضایا مخالف،

اما محمد با سیاستی که داشت

 و به دلیل علاقه فراوانش به من،

آن چنان نظر مادر وخواهرانشو

نسبت به من تغییر داد که لحظه

شماری می کردن برای دیدن من.

اما پدرش همچنان مخالف بود .

پس از آن قرار گذاشت  که با

مادر من هم صحبت کنه .

و مادرم که از قبل با محمد در

سفر ها اشنا شده بود هیچ مخالفتی نکرد .

ولی فرصت خواست  تا پدرم

را اماده و با خبر کند .

پدرمن هم  کمی بی حوصله و

زود جوش , کلا مخالفت کرد .

و هزار بهانه گرفت که

پسره کیه؟؟؟کجاییه ؟؟؟ چه کاره است ؟؟؟

شما از کجا می شناسیشون؟؟؟

و هزار سوال رنگ و وارنگ دیگه ......

بدترین روزهامو سپری می کردم

پدرم حتی حاضرنبود محمد رو ببینه

همه امیدم به مادرم بود

که بتونه پدرم رو راضی کنه .

چند ماهی گذشت و مادرم

 سعی خود را کرد

وتوانست کمی پدرم را نرم کنه

من و محمد دیگه طا قت جدایی

 ودوری همدیگرو نداشتیم

از طرفی مادرمحمد هر روز تماس می گرفت

که یه روزی رو تعیین کنید واسه خواستگاری .

از طرف دیگه پدرم آدرس محل کار و

منزل محمد رو از مادرم می خواست .

وشروع کرد به تحقیق در مورد

محمد وخانواده اش تا بتونه

بهانه ای پیدا کنه که مخالفتشو

با دلیل بیان کنه .

که همین طور هم شد

چند نفری از کاسبین محل کارش

او را رفیق باز و.....معرفی کردن

و این بهانه ای شد برای بهانه های بی مورد پدرم

روزها یمان با دلهره سپری  می شد و

مادرهرروز سعی بر این داشت

که پدر را راضی کند.

بالاخره راضی شد که محمد و

خانواده اش را ملاقات کنه .

مادر روز خواستگاری را با ان ها تعیین کرد

ان روزها تنها همراهم تشویش و اضطراب بود.

روز موعود فرا رسید

.................

.................

در مراسم  خواستگاری من

در مورد همه چیز صحبت 

 می شد جز من و محمد

من و امیدم

من و چشم های منتظر

من و ........

به راحتی قابل فهم بود که نه پدر من موافق

این ازدواج است  نه پدر محمد

به هر سختی بود داییم توانست

آن دو را آرام کند ومجلس را به

 دست گیرد .

چند جلسه دیگر برگزارشد وصحبت در مورد

ما تا با این مسئله کنار آمدن

 بعد از چند ماه دوری وتنهایی

من و محمد ما شدیم

 ازمایش خون ...خرید حلقه...

وتعیین روز عقد... و وصال ما

 .....................

......................

خانه ای ساخته ایم

  پر ز اندوه و بلا

     پشت سر رنگ و ریا

        پیش رو گل بوسه ها

          این طرف کفتر عشق

             با پر و بال سپید

                  می زند چنگ به نور

                         می دهد نور به ما

 

انشاا.... روزی شما   


نوشته شده در سه شنبه 10 مرداد 1391 ساعت 08:53 ق.ظ توسط محمد امین نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : max-theme