تبلیغات
:::...عاشقانه ها...::: - داستان های کوتاه عاشقانه_4_






















:::...عاشقانه ها...:::


داستان های کوتاه عاشقانه



WWW.love3tan.mihanblog.com






یه اتاقی باشه گرم گرم

روشن روشن

 تو باشی و من باشم . . .

کف اتاق سنگ باشه . . . سنگ سفید

تو منو بغلم کنی که نترسم . . .

که سردم نشه . . .که نلرزم . . .

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار . . . پاهاتم دراز کردی . . .

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم . . .

با پاهات محکم منو گرفتی . . . دو تا دستتم دورم حلقه کردی....

بهت میگم....



از خوندن این داستان پشیمون نمیشید!


یه اتاقی باشه گرم گرم

روشن روشن

تو باشی و من باشم . . .

 کف اتاق سنگ باشه . . . سنگ سفید

 تو منو بغلم کنی که نترسم . . .

که سردم نشه . . .که نلرزم . .

 اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار . . . پاهاتم دراز کردی . . .

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم . . .

با پاهات محکم منو گرفتی . . . دو تا دستتم دورم حلقه کردی .

 بهت می گم چشاتو می بندی ؟

می گی آره . . . بعد چشاتو می بندی .

 بهت می گم . . . قصه میگی برام . . . تو گوشم ؟

می گی آره . . .

 بعد شروع می کنی آروم آروم . . . تو گوشم قصه گفتن  . . . .

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند . . . .

که هیچ وقت تموم نمی شن ....

می دونی ؟

می خوام رگ بزنم . . . رگ خودمو . . . مچ دست چپمو

یه حرکت سریع . . .

یه ضربه ی عمیق . . .

 بلدی که ؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم

تو چشاتو بستی . . . نمی دونی .

من تیغ رو از جیبم در میارم . . .

نمی بینی که سریع می برم . . .

خون فواره می زنه . . . رو سنگای سفید . . .

نمی بینی که دستم می سوزه

لبم رو گاز می گیرم . . . که نگم آآآخ . . .

که چشاتو باز نکنی و نبینی منو . . .

تو داری قصه می گی .

دستمو می زارم رو زانوم . . .

خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم . . .

و از زانوم می ریزه رو سنگا .

قشنگه مسیر حرکتش .

حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی .

تو بغلم کردی . . . می بینی که سرد شدم . . .

محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم .

می بینی نا منظم نفس می کشم . . .

می گی . . . آآخی . . . دوباره نفسش گرفت .

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی . . . سرد تر می شم . . .

می بینی دیگه نفس نمی کشم . . .

 چشاتو باز می کنی . . . می بینی که من مردم !

می دونی ؟

من می ترسیدم خودمو بکشم . . . از سرد شدن . . .

از خون دیدن . . . از تنهایی مردن . . .

وقتی بغلم کردی . . . دیگه نترسیدم .

مردن خوب بود . . . آروم آروم .

گریه نکن دیگه . . .

من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا . . .

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی .

گریه نکن دیگه . . . خب ؟

می شکنه دلم . . .
                          
دل روح نازکه . . .

نشکونش . . .

خب...؟     




منتظر نظرهای قشنگتون هسنم!

نوشته شده در دوشنبه 2 مرداد 1391 ساعت 12:33 ب.ظ توسط Mth نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : max-theme